بخشی از رماناین چند وقت که درگیر انجام کارهات بودی و به قول خودت گفتی خیلی شلوغم و خیلی از فعالیت هام رو گذاشتم کنار.من فهمیدم که چقدر پیش تو از درجه اهمیت کمی برخوردارم. چقدر تو منو نمیبینی؟ بودن یا نبودنم حتی یک درصدم برای تو اهمیتی نداره. در صورتی که من هروقت دلتنگ تو میشدم و می دونستم کار داری شروع میکردم به خوندن چت های قبلی.نه اوناها که من ده تا پیام نوشته بودم و تو در جواب فقط با یک استیکر رفع تکلیف کرده بودی اوناها نه. اون چت هایی که تو هم آنلاین بودی و در لحظه جوابم رو داده بودی. این چند روز بغض کردم. گریه کردم و اشک ریختم. نه از اینکه تو به من پیام نمیدی نه نه از اینکه من این رابطه رو اینقدر در ذهنم بزرگش کردم و با خیالم بهش پر و بال دادم که حالا وقتی می خوام ازش دل بکنم انگار می خوام بال و پرهای یه پرنده ی واقعی رو قیچی کنم. اما تو انگار نه انگار هیچ خیالت نیست . بودن یا نبودن من پشیزی برات اهمیت نداره. دوستی ما به هیچ چیز بند نیست. من تمام خودم رو در این رابطه برای تو گذاشتم اما تو نه . من به عنوان حتی پاورقی کتاب داستانتم نبودم. من فقط خیال کردم با تو در رابطه ام درصورتی که تو خیلی پیش از تمام این مسائل رفته بودی. کاش همون روزی که روانشناسم بهم گفت: آزاده واقعاً فکر می کنی این رابطه ارزش وقت گذاشتن داره کمی بیشتر بهش فکر کرده بودم. کاش همون روز پذیرفته بودم که من عمیقاً تنهام و کسی در زندگی من وجود ندارد.ما هیچ وقت از یک دوستی برابر برخوردار نبودیم. نه در یک سطح نه در یک عمق. هزار دلیل برای نبودن در کنار من یافتی و یک دلیل برای حضور نیافتی. هر وقت گفتم غمگینم گفتی این دیوانه ای بیش نیست خودش راهش را پیدا می کند. بهتر است رهایش کنم. هر زمانی قهر کردم. تو حتی
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: هستی مرادیان
تاريخ: چهارشنبه
15 آذر
1402 ساعت: 15:59